|
زندگی در خیابان هفتم... |

چیزهای زیادی توی ذهنش خودنمایی می کردند ولی هیچ کدام شان جرات ثابت شدن نداشتند درست شبیه به تخم مرغ هایی که آمریکایی ها آنقدر می زنند اش که مزه کش ایرانی ات به تهوع می افتد. می خواهم بگویم آنقدر مشغول تو فکری هایش بود که وقتی دخترک را دید که دیگر کنارش نشسته بود، دخترک از آن دورگه هایی بود که از سواری دادن نژاد ایرانی ها به مغول به وجود آمده بود و به حق به هر دو گونه زیبا می زد. دست اندازی های مغولان اگر چه در واقع سودی برای کشورش نداشته اند اما تنها در این مثال می توانست بگوید که جد مغول دخترک احتمالا مرد قدرتمندی بوده که مذکور به وجود آمده.
هنوز افکار ناجور اش تمام نشده بود که دخترک با آن نگاه اش دوباره «حق به جانب» [1] را توی دست هایش گرفت و اصلا متوجه نشد که در کجای ذهن اش سیر می کرد، حق به جانب جسورانه دست اش را عقب کشید و با خالی کردن هوای گندیده گلویش به فضای جدیدی وارد شد. در واقع این که حالت اش عوض شد به اندازه ای طول کشید که اکسیژن های تازه نفس سعی می کنند به مغز انسان برسند و این برای انسان هایی که حلق شان غبار دود را نگرفته شاید چیزی در حدود سه ثانیه باشد همان زمانی که خیلی برایش آشنا بود. همه چیز در یک زمان اتفاق می افتاد چنان که گاهی همه چیز در اطراف انسان به پوچی می رسد و همانند حق به جانب نفسی می کشی تا سیاه دودهای حلقت کمی اکسیژن های تازه نفس را جذب کنند و زمان رسیدن اکسیژن به مغزت بیش تر از سه ثانیه طول نکشد.
دخترک اگر من بودم یکی توی سرم می کوبید که از این حالت چماق به دستم بیرون بیایم ولی چون او بود تنها جرات می کرد که نگاه اش کند و چون چیزی دستگیرش نمی شد به او هم همان ویروسی تزریق می شد که جد بزرگوار حق به جانب هم گه گاهی به گفته تاریخ دچار اش می شده، چون می گفتند جد بزرگواراش در استبداد پدر ِ «پسر جان!» [2] کلاه پهلوی را به جرم گستاخی اش به سر نمی کرده و همین باعث می شود آن قدر جد بزرگوار را کوچک اش کنند که تا آخر عمر لعنت بفرستد بر هر چه رضا است به طوری که به وقتی می بردند اش بارگاه رضای جعفری، امتناع کرده بود و می گفت «هر چه بر سرم می آید هم از این رضاست و هم از آن رضا» همسر جد بزرگوار هم کفرهای شوهراش را باعث آن تصمیم احمقانه اش می دانست و از این رو نسلی تربیت کرد که تسبیح از دست مبارک شان روی زمین نمی افتاد... می گفتند جد بزرگوار را توی اتاق اش جوری پیدا کرده بودند که توی دست چپ اش پارابلوم آلمانی اش را گرفته بود و توی دست دیگرش مغز بیرون ریخته اش را و هیچ کس ندانست که «معین خان ِ کفری» [3] در طی آن سال ها چه بر سرش آمده بود که اینقدر کفر می گفت.
------------------------------------------------
1. نامی که تنها خودش از آن باخبر بود.
2. نامی که مربیان اخلاقی دربار در سال های اولیه حکومت به آریامر شاهنشاه داده بودند!3. لقبی که چندی بعد از آن اتفاق گرفت.

اخلاق گرا عمل می کند
و هنگامی که کاری از پیش نمی برد
آستین بالا می زند و از زور استفاده می کند. [1]
این را که خواندم خبر رسید که لائوتزو از گفته خود پشیمان شده گویا دیشب خدا به خواب او هم آمده.
------------------------------------------------
پ.ن : چیزی که امروز فرزندان آریا را در آرمان شهر خود به هم می کوبد، شاید نه اخلاق گرایانند با شعار خداوند بزرگ و نه لیبرال ها با شعار آزادی بزرگتر از خداوند اخلاق گرایان.
پ.ن : علت ها معلول خود نیستند.
پ.ن : روزی داریوش منتقدان کشورش را برای همیشه بر بیستون ضرب کرد و نشان داد که انتقاد به شمشیری نمی ارزد حتی فکرش را نمی کرد که سال ها بعد آن قدر فشار بر مردمش زیاد شود که آن شاه را قهرمان آزادی بنامند. آنقدر اسطوره های بی عیب ساخته شدند که جایی برای بد بودن باقی نماند و آنگاه همه چیز به یک نقد به هم می ریزد. این است گناه ما برای کشورمان... حال اگر می خواهید بگیریدشان، بکشیدشان و باز ندای آزادی را فریاد دهید ولی قبل از آن خودتان را بگیرید و بکشید چون زمین برای روییدن خارهای تازه نفس آماده است.
ضمیمه :
1. قطعه ای از کیتارو PEACE THROUGH KINDNESS
2. قطعه ای دیگر از کیتارو SOLAR SYSTEM TRAPEZE
پانویس :
1. تائو ته چینگ، بخش 38

توی سرش کمی فلسفه بود، اگر همین طور به ساختمان های دوران بی دورگی نگاه می کرد بی شک طبع جامعه شناختی اش هم گر می گرفت، مخصوصا حالا که تمام آن سازه ها را با خود بی گانه می دید. اهل سیگار نبود و گرنه دومی اش را به افتخار کج فهمی های دوران گذشته اش دود می کرد تا شاید آن طور که خودش می گفت آن ها را دود مال کند که از یادش کم کم محو شوند.
چراغ های مهاجم با نوری بی حوصله که صندلی های اطراف را هم ارضاء نمی
کرد جوری به درختان می تابید که یاد آور تنها قبرستان شهر توی دوران وحشت
از انقلاب فرهنگی بود، با سنگ فرش هایی که از روی خساست مردان کشورش با
سیمان های غربی و شن و ماسه های خزری هیچ گاه نمی توانستند فرهنگ خاصی را
تا رسیدن به نور چراغ ها تداعی کنند، انگار همین که آخرین سیمان فرش (واژه
ای که سی سال پیش برای اولین بار استفاده کرد) به چراغ های لخت که همانند
هرزه ها خم شده بودند می رسید، دوباره کل خیابان بر می گشت و انتهای آن می
رسید روی سقف خانه اش و جوری می نمود که انگار راه فراری از آن دیوار مرگ
نداشت.
به یاد سه تناقض بزرگ در کشورش افتاد، سه اصل که باید جوری دیگر بیان شان
می کردند. اما مشکل این ها نبود، مشکل شاعران پیرو، یا فلاسفه ای نبودند
که اصول ذهنشان آنان را آزار می داد، مشکل عارفانی نبودند که گاه و بی گاه
با آرمان شهر جادویی شان جهنم می ساختند حتی مشکل هنرمندانی نبودند که جای
خط، خط کش می ساختند یا منتقدانی که به اندازه جیب شان نقد می کردند. شاید
تنها مشکل خیابان هایی بودند که کم کم انتهای شان می رسید روی سقف خانه اش
و جوری می نمود که انگار راه فراری از آن دیوار مرگ نداشت.

------------------------------------------------